تبليغاتX
chargah
داوری دوشنبه دهم تیر 1387 19:9
چهار شنبه تا جمعه هفته قبل کلاس توجیهی داوران استان بود.بسیار کلاس خوب و پر باری بود.جمعه هم تست بود.تست رو با وجودی که تمرین نداشتم زدم.افشاریان قول داد کمک کنه پیشرفت زیادی داشته باشم.به شرط اینکه عرضه داشته باشم و همیشه از نظر جسمی آماده باشم.البته بهم گفت مطالعه کم دارم.خلاصه ۲ روز با داوران استان شب و روز کنار هم بودیم.خیلی خوش گذشت. البته همچنان سمیرا اعصابم رو به هم میریخت.البته قبل از تست بهم زنگ زد و روحیه بهم داد که خیلی موثر بود.یه کم اوضاع مالی به هم ریخته است.اما درست میشه.بزار ما هم چند روز سختی بکشیم.

جام ملتهای اروپا با قهرمانی اسپانیا تموم شد. خدایی فرهنگ اروپاییها رو حال کردین؟چطوری بعد از بازی میرفتن و به تیم برنده تبریک میگفتن؟کوچکترین اعتراضی به داوری نبود.مهمترین حادثه این جام گلی بود که فان نیستلروی زده بود به ایتالیا.من میگم آفساید نبود اما با اساتیدم که بحث کردم میگفتند آفساید بود.به نظر من فشار بازی جز فشاری هست که به مدافع میاد.خود یوفا هم به درستی نه تایید کرد کمک داور رو نه رد.داوری های بسیار خوبی در این جام شاهد بودیم.ولی واقعا حال کردم با فرهنگشون.هیچ اعتراضی به داوری در کار نبود.چقدر کارت قرمز در این جام کم بود.اگر اشتباه نکنم فقط دوتا بودند.زیباترین گل جام هم به نظر من گل بالاک بود به اتریش.بهترین داور جام هم هربرت فاندل بود از آلمان که چون تیمش اومد فینال زود کنار رفت.

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

زندگی سه شنبه چهارم تیر 1387 18:13
این روزها که شده ام داور استانی،کارم بسیار سخت شده. بدنم اصلا آماده نیست و همین روزها هم باید تست بزنم.اگه تست رو نزنم اسمم خط میخوره.تست جدید هم هست و بسیار مشکل.۱۵۰ متر باید بودی تو ۳۰ ثانیه و سپس ۵۰ متر استراحته تو ۴۰ ثانیه. این ۵۰ متر رو میتونی راه بری.۲۰ بار باید این کار پشت سر هم تکرار بشه و یک ثانیه هم به خط پایان ۱۵۰ متر و یا خط شروعش دیر رسیدی باید بری کنار.برا ورودی لیگ۲ سال پیش زدمش.در حالی که تمام بچه ها دور ۷ یا ۸ جا موندن.خیلی مشکله.اما دو سال پیش کجا و الان کجا. با این وضعی که من دارم خیلی سخته.مریضی که فقط سمیرا ازش خبر داره و این روزها که بدتر هم شده و عود کرده.

-------------------------------

تو این دنیا بعد از ۲۷ سال زندگی فقط یه نفر هست که باب دلمه و با هم بودیم و احساس میکنم دنیام بدون اون هیچه.تمام زندگیه من شده. اما میخواد بره.نمیدونم چرا.میخوام که بفهمه بدون اون من دیگه کسی رو ندارم. تنهام. شبهای درازی در پیش خواهم داشت اگر اون بره.و قتی حرف از رفتن میزنه انگار تو جهنم دارم شعله ور میشم. دهنم خشک میشه و از زندگی متنفر.اما وقتی هست مثل پرنده ای هستم تو آسمون.کاش میدونست چیه برای من و چقدر دوستش دارم.حداقلش اینه که تو این روزها تنهام نزاره. کاش میتونستم بهش بگم چرا.امیدوارم تنهام نزاره.

هرگز نشان ندادم از کوی تو کسی را

زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد.

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

قصیده آبی خاکستری سیاه سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 20:36

قصیده آبی خکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذار از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن
 شوکت 
پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای
 
باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

 

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

گناه یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 19:50
امروز یه کاری کردم که از خودم متنفر شدم.اصلا من همچین آدمی نبودم.وقتی اون آدم بالا سرم وایساده بود به مدت ۷ ثانیه،اون ۷ ثانیه برام ۷ قرن گذشت.از خودم بدم اومد.خدا کنه اون آدم منو ببخشه.امیدوارم بزاره به پای اینکه من امروز خسته بودم و عصبی.چه کاری کردم من خدایا.وای از اون لحظه.حالت نگاه اون فرد و یه جمله ای که به من گفت،مثل یه کوهی رو دوشم بود.

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

ابلیس یکشنبه پنجم خرداد 1387 1:33
برای دو هفته پیش در چنین ساعاتی:

ابلیس پیروز مست،صور عزای مارا بر سفره نشانده بود.خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.وقتی تجسم مکینم اون لحظه  و حالاتش رو،فقط این شعر به ذهنم متبادر میشه و بس.

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

خودکشی چهارشنبه یکم خرداد 1387 21:31

تصمیم گرفته بودم به این زندگی نکبت بار خودم خاتمه بدم.اما نشد.یعنی نزاشتند که بشه.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتیکه مرگ هم به آدم پشت میکند.مرگی که نمی آید و نمیخواهد که بیاید.همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم.چقدر هولناک است وقتی  که مرگ هم آدم را نمی خواهد و پس میزند.تنها یک چیز به من دلداری میدهد. اینکه دفعه بعد می آید . مطمئنم.

نه، کسی تصمیم به خودکشی نمیگرد،خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و سرشت آنها ست، نمی توانند از دستش بگریزند.این سرنوشت است که فرمانروایی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام.حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم.نمیتوانم از خودم بگریزم.چه کنم؟سرنوشت از من پر زور تراست.حالا سرتاسر زندگی سیاه،پست و بیهوده خودم را می بینم.آیا زمانی که او بود من خوشبخت بودم؟اصلا مرده شور این طبیعت مرا ببرد حق به جانب آنهایی است که می گویند بهشت و دوزخ در خود آدم است.بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش. احساس میکنم او مرا با افتضاح از جامعه آدمها بیرون کرده است. احساس میکنم برا زندگی درست نشده ام.شبی که این کار رو کردم چشمهایم را به هم فشار میدادم، خوابم نمیبرد، افکارم بریده بریده و تصاویری خیالی از جلوی چشمانم رد میشد.خواب نبود چون هنوز به خواب نرفته بودم.کابوس بود، تنم کم کم داشت سست میشد. سرم گیج میرفت.تمام تنم عرق کرده بود.بله، خودکشی در ذات آدمهاست و سرنوشت هر کس در پیشانی او نوشته شده.اما او حتی میتوانست سرنوشت مرا هم تغییر دهد.اما نخواست چون سیاه روز به دنیا آمده ام. من همیشه زندگی را به مسخره گرفته ام.دنیا مردمش همه اش به چشم یک بازیچه یک ننگ یک چیز پوچ و بی معنی است.میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم . هر چه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است.من یک میکروب جامعه شده ام.یک وجود زیان آور.میخواهم بروم یک جای دورف خیلی دور جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم نابود بشوم.میخواهم از خودم بگریزم.جایی که کسی زبان مرا نداند مابین مردمان عجیب و غریب.جایی که کسی مرا نشناسد.میخواهم همه چیز را در خودم حس کنم اما میبینم برای این کار درست نشده ام.اشتباهی به دنیا آمده ام. از همه نقشه های خودم چشم پوشیده ام.از عشق از شوق از همه چیز کناره گرفته ام.دیگر در جرگه مرده ها به شمار می آیم.نقشه هایم به چه درد میخورد؟چه سودی دارد وقتی دیگر او نیست؟دیوانگی،همه اش دیوانگی است.بزنم خودم را بکشم تا لاشه ام بیفتد آن میان.بروم من برای زندگی درست نشده ام. کمتر فلسفه ببافم وجودم هیچ ارزشی ندارد اما نمیدانم چرا مرگ نیامد؟چرا ناز کرد؟چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟یک هفته بود خودم را شکنجه میدادم اما این دست مزدم بود؟که نمیرم؟چه خوب بود اگر میشد همه چیز را نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم. به همان کسی که منو این بلا رو به سرم آورد.با خیالات خودش که فکر میکرد همه درسته.اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم خوب میشد.اما احساساتی هست که نه میشود بدیگری فهماند نه میشود گفت. مثل اون آدم که منو مسخره کرد مسخره ام میکنند. هر کس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. و آدم را به روز سیاه مینشاند. زبان من مثل خودم ناقص و نا توان است.وقتی اینکارو کردم حس کردم که دارم میرو و دور میشومو ولی وقتی به هوش اودم یک غم و اندوه بی پایانی وجودم را فرا گرفت.از جان سختی خودم بیشتر تعجب میکردم.کاش بودی و میموندی و زندگی من درست میشد.اما الن دیگر چه زندگی؟آیا در دست من است؟چه فایده ای دارد؟یک قوای کور و ترسناکی بر من سوار است. کسانی که یک ستاره شوم سرنوشت آنها را اداره میکند،زیر بار آن خرد می شوند و میخواهند که خرد بشوند.

اما بعد از رفتن تو: دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه ای. آنچه در من انسانی بود از دست دادم. گذاشتم گم بشود. در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان. اما من هیچکدام از آنها نشدم. بعد از اتفاق اون شب و کاری که با خودم کردم زندگانی ام برای همیشه گم شد.من خود پسند ناشی و بیچاره به دنیا آمدم حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم و نمیزارند که حتی دنبال سایه تو حتی بدوم. با زندگی گلاویز شوم. کشتی بگیرم.شماها و مخصوصا تو که گمان میکنید راست میگویید و در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق را برای حرفهایتان دارید؟دیگر نه میخواهم بخشیده شوم و نه ببخشم. نه به راست بروم نه به چپ.نه،نمیتوانم از سرنوشت خودم بگریزم.همین خیالات من حقیقتند.افسار من به دست خیالاتم هستند و مرا به این سو و آن سو میبرند.پستی،پستی زندگی که نه میتوانم از دستش بگریزم نه میتوانم فریادشان بکشم نه میتوانم با آنها نبرد کنم، زندگی احمق.

بعد از تو دیگر نه زندگی میکنم نه خواب هستم نه از چیزی خوشم می آید و نه بدم می آید. من اون شب با مرگ آشنا و مانوس شده ام. یگانه دوست من است. تنها چیزی است که از من دلجویی میکند.خسته شده ام ،خسته.اما تقصیر تو نیست، تقصیر اوست. تقصیر او، تقصیر او.کاش اون شب در اطاقم قفل بود.

من شکست خورده ام.من فریب خورده ام.نه از دست تو،از دست روزگار، از اطرافیان.

 

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

پرسپولیس قهرمان یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 16:8

 

 

دیروز ما قهرمان شدیم.پرسپولیس مثل یه گلادیاتور مبارزه کرد و در آخرین دقیقه هم به حقش رسید.فوتبالیستها میدونند که سپاهان چه تیم قویه و دیروز پرسپولیس چطوری زیر فشار له کرد سپاهان رو. ای حال کردم.هر تیم دیگه ای جای سپاهان بود اینقد حال نمیکردم.اما زمانی که اسم داورو فهمیدم (چون خودم داورم و با یکی از اساتید و ناظر داوری حرف میزدم اسم داور رو بهم گفت.به خاطر بعضی مسائل اسم داور رو به رسانه ها نمیگند) کمی نگران شدم. آقای سعید مظفری خیلی جوونه و ترسیدم که بازی از دستش در بره. همونطوری که در رفت.شانس آورد پرسپولیس دقیقه آخر گل زد و گرنه نمیتونست بازی رو کنترل کنه. اول بار اواسط نیمه اول که هند بازیکن زرد رو اعلام کرد، بازیکن زرد اجازه نداد بازی رو قرمزها شروع کنن.اول ادامه بازی داد ولی بعدش خطای زرد رو گرفت.دومین مورد خطا روی کعبی بود که 100% پنالتی بود. اعتقادم اینه اگه پرسپولیس یک گل جلو نبود پنالتی میگرفت اما نگرفت.آخر بازی هم تکلی که محسن حمیدی روی پای باقری زد بدون هیچ شکی مستقیم کارت قرمز داشت اما به یه کارت زرد اکتفا کرد. در کل شانس آورد که بازی رو پرسپولیس برد روند بازی طوری بود که داور زیاد در اون نقشی نداشت.آخر بازی هم که از خودم بدتر کارتاش افتادند زمین. اما بی انصاف هم نباشیم،قضاوت این بازی با اینهمه تماشاچی کار آسونی نبود.اما اگر من رئیس کمیته داوران بودم از افشاریان یا مرادی یا ترکی استفاده میکردم.

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

دردهای من پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 17:51

دردهای من

 جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نیستند

تا زنای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد میکند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد میکند

 

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

 

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 21:11

یه دوستی دارم دکتره.فوق تخصص ارتوپدی داره.بسیار آدم لارج و با کلاسیه.اولین بار خونه برادرم دیدمش.وقتی دید من اهل کتاب و فیلم و این حرفهام،عاشق من شد.از اون شب به بعد هرجا میخواد بره و تو هر مجلسی شرکت میکنه میگه اگه قیصر هست تا بیام اگه هم نباشم زنگ میزنه میگه باید بیای.برادرم میگه عجب غلطی کردم تورو بهش معرفی کردیم پاک مارو از یاد برده.چند وقت پیش زنگ زد گفت بیا بریم جایی مجلس داریم. گفتم باشه میام.تو مطبش نشسته بودم تا کارش تموم بشه و بریم.وقتی میخواستیم بریم موبایلش زنگ خورد گفتند بیمار فوری داری باید بیای بیمارستان به طرف گفت بیهوشش کنین تا من برسم. به من گفت میخوای بریم اطاق عمل؟ گفتم میشه؟ گفت آره من میبرمت.گفتم مجلس چی میشه؟ گفت بابا عمل خاصی نیست زیاد طول نمیکشه. ما رفتیم بیمارستان تو اطاق عمل.انگار توی یه دنیای دیگه بودم .یه فضای دیگه بود.انگار آدمهاش فرق داشتند.من هم مثل دکترها لباس مخصوص پوشیدم و دستامو ضد عفونی کردم رفتم تو. دکتر بهم گفت حتی نوک انگشتت هم نباید به جایی بخوره.طرف دو ساعت پیش تصادف کرده بود وساعد دستش شکسته بود و این استخوان دستش نا میزون شد. دکتر انکار میخواست بشینه سر سفره غذا. اینقد براش عادی بود.اولش نتونستم نگاه کنم.گفت نترس بیا نگاه کن.اول پوست دستو شکافت. من همیشه فکر میکردم گوشت بدن انسان یه تکه است، اما دیدم که به صورت لایه لایه کنار همه.بعد گوشتو زد کنار.تا استخوان دست پیدا شد.با یه اهرمی به استخوانی که کج شده بود فشار آورد و دو تا شونو مثل قبل موازی کرد.یه میله سفید رنگ گذاشت رو دو تا استخوان وبا پیچ میله رو به استخوانها بست تا جوش بخوره. باور کنید 10 دقیقه طول نکشید.بعد بلند شد به دستیاراش گفت ببندینش.گفتم دکتر همین؟ گفت آره بریم.باور کنید من همینجور مونده بودم. یاد سخن برتراند راسل افتادم که میگفت انسان برای پی بردن به وجود خدا باید شبها به آسمون نگاه کنه و بعدش هم به بدن خودش.خدایا این بدن انسان چی بود که انسان رو اینجور سر پا نگه میداره؟

دکتر میگفت اینکه عمل نبود.اگه عمل لگن یا کتف بود اصلا نمیتونستی نگاه کنی.خلاصه یه تجربه بسیار گرانبها بود.

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی وخرسندی

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |

بیداد یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 0:24

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش

 

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

 

با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام

هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

 

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

 

نوشته شده توسط chargah | موضوع: | لینک ثابت |